تبليغاتX
پاریز

پاریز

جراح و تعميركار

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 17:32 توسط حسین |


ياد دوران كودكي بخير


کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم!!!


بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود


کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند


کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم


کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


دنیا را ببین

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

****

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه


بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت


بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه


بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچ

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم


بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه


کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

*****

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم


بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه


بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه


بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم


بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی


بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمه


بچه بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره



بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 14:9 توسط حسین |


داستان جالب عكس پس زمينه مايكروسافت

روزی که چاک اورییر  در حال رانندگی برای ملاقات دوستش بود نمی‌دانست عکسی  که در این مسیر از یک تاکستان میگیرد مشهورترین و به نوعی پربیننده ترین عکس دنیا خواهد شد. شاید بسیاری از افراد از کنار چنین منظره ای بگذرند و هیچ واکنشی نشان ندهند اما چاک اورییر این صحنه را دید و در یاد تاریخ ثبت کرد.

128903 833 داستان جالب معروفترین عکس دنیا +عکس

شاید بسیاری از شما این تصویر معروف که پس زمینه ویندوز مایکروسافت است را دیده باشید. بسیاری تصور میکنند این عکس یک تصویر دیجیتال ساختگی است اما واقعیت این است که چنین مکانی وجود دارد.

128904 634 داستان جالب معروفترین عکس دنیا +عکس

این عکس توسط چاک اورییر گرفته شده این عکاس سابق نشنال جئوگرافیک میگوید زمانی که از کنار این منظره میگذشتم ناگهان مسحور زیبایی ترکیب رتگ آسمان آبی و این تاکستان زیبا شدم، بی اختیار باآنکه خیلی عجله داشتم کنار جاده توقف کردم و با دوربینم که همواره همراه من است از این صحنه عکس گرفتم.

128905 618 داستان جالب معروفترین عکس دنیا +عکس

این عکس در روستای سونومای(Sonoma) شهر ناپا (napa )در شمال کالیفرنیا در سال ۲۰۰۳ گرفته شده است.

128906 463 داستان جالب معروفترین عکس دنیا +عکس
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 10:4 توسط حسین |


برايت آرزوي كافي ميكنم

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :
هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
"
وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."
او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
"
آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت ...
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید ...
اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید ...
تقدیم به شما دوستان عزیزم آرزوی کافی برایتان میکنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ساعت 12:35 توسط حسین |


تنها نيستي

سلام.به تمامي دوستان عزيز يه مدت نبودم اينترنتم خراب بود اميدوار طول اين مدت به كسي بد نگذشته باشه

تا وقتي مجردي هر كي بهت ميرسه ميگه:تو كه همه چي داري چرا ازدواج نمي كني؟ وقتي ازدواج كردي هر كي بهت ميرسه،مي پرسه:تو كه همه چي داشتي واسه چي ازدواج كردي؟

سال ها گذشت و كسي نديد كه انساني با قاشق چاي خوري،چاي بخورد!

فقر يعني در خيابان آشغال بريزيم و از تميزي خيابوناي اروپا تعريف كنيم. لباس ها در آب كوتاه مي شوند و برنج ها دراز،در درازاي زندگي برنج باش و در پهناي آن،لباس اگر عمق اين پند را نفهميدي،بدان كه تنها نيستي؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 14:27 توسط حسین |


كمي داستان

خداوند از من عكس ميگيرد
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه ميرفت و بر ميگشت. با اينكه آن روز
صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود، دختر بچه طبق معمولِ هميشه،
پياده بسوي مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و
طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت. مادر كودك كه نگران شده بود مبادا
دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد،
تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود. با شنيدن صداي رعد و ديدن
برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد، با عجله سوار ماشينش شده و به طرف
مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه
مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود، ولي با هر برقي كه در آسمان
زده مي شد، او مي ايستاد، به آسمان نگاه ميكرد و لبخند مي زد و اين كار با هر
دفعه رعد و برق تكرار ميشد. زماني كه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك
رساند، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد: چكار ميكني؟ چرا همين طور
بين راه مي ايستي؟ دخترك پاسخ داد: من سعي ميكنم صورتم قشنگ به نظر
بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس ميگيرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ساعت 19:51 توسط حسین |


تا قهرمانــــي راهــــي نيســـت

۱- بروسلي رو كشتن،تختي رو كشتن،داداشي رو كشتن ولي تا حالا ديدي يه معتاد رو بكشن؟

 نتيجه اخلاقي::ورزش بيشتر از اعتياد به سلامتي ضرر داره!!!

 

۲ - اگر90/9/9 ازدواج كنم،نهمين سالگرد ازدواجمون ميشه

 99/9/9 (انجمن بيكاران خلاق)

 

۳- ايران دومين مصرف كننده مواد مخدر در جهان است.

خجالت نمي كشييد؟يه خرده همت كنيد تا قهرماني راهي نيست!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 17:22 توسط حسین |


پروانه و پيله

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند. آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

نتيجه: گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390 ساعت 11:15 توسط حسین |


تفكيـــك جنسيـــتي

طبق اطلاعات واصله قرار است طرح جداسازي جنسيتي حتي براي مهدكودك ها نيز به اجرا درآيد.هرچند از صحت و سقم و منبع اين خبر اطلاع چنداني در دست نيست اما ما هم با اين عقل ناقصمان راهكارهايي پيشنهاد ميكنيم كه ميتوانند شديدا مورد توجه  و استفاده مسئولين قرار بگيرند:

1-اين طرح در شيرخوارگاه ها هم به اجرا در ايد چون هستند كودكان شير پاك نخورده اي كه در اين سنين هم ريگي توي پوشكشان(ببخشيد كفششان)باشد و به نوزادان خواهر به چشم نابرادري نگاه كنند.(مثلا نوزاداني كه از شير خشك هاي چيني تغذيه مي كنند)

2-حتي الامكان مادران محترم از باردار شدن دوقولوهاي غير همسان خودداري نمايند چون عدم پوشش مناسب در اين شرايط هم مي تواند بدآموزي داشته باشد

3-سن ورودي گروه هاي جنسيتي(دستورات عدم تفكيك )براي ورود به مدارس راهنمايي 50،دبيرستان60 و دانشگاه 70 تعيين شود ضمنا ورود اقاياني كه زير ابرو برمي دارند متوانند بلا مانع باشد مقطع تحصيلي بي فايده دبستان را هم ميتوان كلا حذف نمود.

4-تا اطلاع ثانوي تا پياده شدن اين طرح در مهدكودك ها از پخش سرود قبيحه "يه توپ دارم قل قلي ايه سرخ و سفيد و آبيه" جدا جلوگيري به عمل آيد زيرا بكار بردن جمله ي سرخ وسفيد احيانا ميتواند بدآموزي داشته باشد و اصولا چيزي را كه زمين بزنند و بلا فاصله هوا برود و تازه معلوم هم نباشد كه تا كجا ميرود هم كه نياز به توضيح اضافه ندارد.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ساعت 17:28 توسط حسین |


بچه ي غربـــــــي و بچه ي شرقـــــــي

در مطب دكتر حوصله ي بچه ي غربي سر رفته  است.مادر از كيفش كاغذ و مدادرنگي بيرون مي آورد.بچه مشغول خط كشيدن و نقاشي مي شود.

در مطب دكتر حوصله ي بچه ي شرقي(ايرانــــــــــي)سر رفته است.مادر هم كلافه به منشي كه:پس نوبت ما كي ميشه؟

بچه دارم،نمي تونم بشينم.مادر كاغذ و مداد رنگي ندارد.يك صورتـــــــحساب از كيفش در مي آورد.يك خودكـــار ته كيفش پيدا مي كند.اول كلي هــــــــا ميكند و نوك زبانش مي زند تا بنويسد.بچه دو خط مي كشد خودكار رنگ ندارد.از جايش بلند مي شود تا دور اتاق چرخي بزند مادر مثل گرامافوني كه سوزنش گير كرده باشد.

لاينقطع مي گويد:نرو،نكن،آروم باش،ول كن،به بــابــات ميگم... و در نهايت يه پيچي هم بچه را ميدهد.بچه عربــــده مي كشد.اعصاب همه خرد شده اســـــت.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390 ساعت 21:18 توسط حسین |